خرید بک لینک
موتزارت و حلوا شکری از وقتی یادم می‌آید، همیشه بین چیزهایی گیر کرده بودم که نه این‌وری بودند، نه آن‌وری. مثل میلگردی زنگ‌زده که درون بتن گیر افتاده؛ بی‌فایده، بی‌هدف. زندگی از کنارم رد شد، بی‌آنکه بفهمم باید کجا بایستم، یا اصلاً چیزی برای تکیه کردن وجود دارد یا نه.صبح که بیدار شدم، هوا هنوز گرگ‌ومیش بود. پاهایم را روی سرامیک‌های سرد گذاشتم، سرمایش مثل سوزنی در استخوانم فرو رفت. باید می‌رفتم حمام، شامپویی به موهایم می‌زدم، چای می‌ریختم، بعد خودم را در خیابان رها می‌کردم و تظاهر می‌کردم که همه

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

مرگ شاید نجاتمان بدهد صبح با بی‌میلی چشمانم را باز می‌کنم و حس شوالیه‌ای شکست‌خورده را دارم که محکوم است به زندگی کردن با نقاب پلاستیکی پیروزی. ماه‌هاست که توانم برای زندگی به انتهایش رسیده و هر اتفاق ممکن و غیرممکنی چندین درجه به منفی انتها می‌افزاید. دوستان و آشناها می‌گویند: "تو که این‌قدر حساس نبودی، چرا یهو این‌جوری شدی؟ تو که قوی‌تر از این حرف‌ها بودی، چرا بلند نمی‌شوی؟ چرا مسخره‌بازی در می‌آوری؟ چرا مراوده اجتماعی نمی‌کنی؟ چرا تلفن جواب نمی‌دهی؟ چرا مهمانی نمی‌آیی؟" چرا؟ چرا؟ چرا؟ و م

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

من، کمردرد، بال پروانه و هزار مقوله دیگر روی تخت دراز کشیدم. یعنی حقیقتش را بخواهید، امروز کلاً در تخت بودم. کمرم دارد از قسمت انتهایی به دو قسمت مساوی یا حتی نامساوی تقسیم می‌شود. چه خوب است که دسر کارامل از دیروز توی یخچال است. از بچگی وقتی غصه‌ای داشتم که حل نمی‌شد یا دردی که امانم را می‌برید، به شیرینی فکر می‌کردم و شیرینی می‌سفارشم. انگار کلمه «شیرینی» پل مسکنی بود بین من و دنیای دردآلودی که دوستش نداشتم. یادم می‌آید همیشه در سال‌هایی که بحران‌های زیادی داشتم، ترازو با کمال بی‌رحمی اعدا

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

گوشی تلفن را با عصبانیت روی مبل می‌اندازم و بلند می‌شوم، چطور ممکن است آدم چک داشته باشد و اصلا برایش مهم نباشد که هیچ، گوشی‌اش هم طبق معمول خاموش باشد. از صبح هزار تماس از بانک و اقای کاهی داشتم اقای کاهی ادم بداخلاقی است از ان ها که انگار ارث پدرشان را طلبکارند. دلم می‌خواهد با او جور دیگری حرف بزنم ولی با آرامش تصنعی جواب میدهم «من اطلاعی ندارم اقای کاهی، پول توی حساب هست لطفا برگشت نکنید. چشم من تماس می‌گیرم و پیگیری می‌کنم ببخشید نگران نباشید چکتون پاس میشه» و برای هزارمین بار شماره‌اش را

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

معشوقه ترقوه دار شانه سمت چپ‌ام، درد می‌کند فکر می‌کنم دیشب بد خوابیده‌ام، کلا از بعد تولدم به این ور تمام شب‌ها بد می‌خوابم و‌صبح‌ها بلا استثنا با درد بیدار می‌شوم. فرسایش قضیه مهمی است که حوصله پرداختنش در این مقال نیست!.با دست راستم، شانه‌‌ام را روبروی آینه فشار می‌دهم، دردش کمی بیشتر می‌شود. دردش شبیه این است که انگار در وسط یک روز گرم تابستان، یک ادم ورزشکار گولاخ عضلانی عصبانی، در خیابان تنه‌ام زده باشد و بعد تند تند راهش را گرفته باشد و رفته باشد، هرچند اگر بر می‌گشت هم دردش کمتر نمی‌

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

خوب شروع کار میکنیم ،من پلوپز دو هستم. یعنی از اول قرار نبود دو باشم ولی با توجه به مختصات جامعه‌ی نویسندگان، مجبور شدم تن به دویی بدهم و این خط ها را برای شما بنویسم.دردهای پلوپزی تا به حال به گوشتان رسیده است؟ آیا شده کسی به پای درد و دل های پلوپزش بنشیند؟ مسلما جواب نه مطلق است، ولی من در روز جاری می‌خواهم درد و دل کنم و از شما خواننده محترم تقاضا مندم که پای سیم من بنشینی تا برایت بازگو کنم چیزهایی را که هیچ پلوپزی به شما نمیگوید.تا به حال شده شما خواننده محترم را، به چشم یک وسیله‌ی فوری ف

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

تراول آبی رنگٍ صد تومنی روی میز، چند روز است به من نگاه می‌کند، من هم نگاهش می‌کنم ولی با یک تفاوت؛ او با چشم هایی‌ خیره به من نگاه می‌کند و من زیر چشمی، نگاهم را می‌دزدم. مام صورتی رنگ‌ام را دقیقا روی تراول آبی گذاشته‌ام، جایی که قشنگ توی چشم باشد.در زمان حاضر که روبروی آینه ایستاده بودم و رژ لبٍ زرشکی‌ام را روی لب های سفید شده‌ام می‌کشیدم، یکهو چشمانم را دیدم! هر چقدر هم که خواستم خودم را به ندیدنشان بزنم نشد که نشد. هرچند این کار را خیلی خوب بلدم مثلا همین دو روز پیش برادر شوهر مهسا را توی

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

پشت میز ارایشم می‌نشینم، یادم نیست اخرین بار چه روزی روی این صندلی نشسته بودم شاید قرن ها پیش بود. ان وقت‌ها که دغدغه‌ام سوار نشدن در اسنپ بود. بادش بخیر آدمیزاد چه دغدغه های سطحی را مهم فرض میکند .از توی آینه به چشم هایم نگاه می‌کنم، زیر چشم هایم گود افتاده و ورم پشت پلک‌ها خیلی توی ذوق میزن. به تندی با پشت دست راستم قطره های اشک‌ روی گونه ام را پاک میکنم.کرم پودرم را با پد صورتی رنگ، روی صورتم با ضربه می‌زنم. دقت می‌کنم نماسد و مرتب پخش شود. از پنجره اتاق، اسمان سیاه پیداست. یک چیزهای قرمزی

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

سندروم بعد حادثه من به «سندروم پس از حادثه» دچارم. در ساعات اولیه‌ی بحران، منطقی، معقول و آرامم. مغزم بیشتر به این فکر می‌کند که اوضاع بدتر نشود. نگرانِ دیگران می‌شوم و وانمود می‌کنم که از پس همه‌چیز برمی‌آیم؛ انگار اتفاقی که رخ داده، طبیعی‌ترین امر ممکن بوده است. آرام‌آرام مسائل را حل می‌کنم و وقتی کسی می‌پرسد: «خوبی؟» با اطمینان می‌گویم: «خوبم.» آدم‌های معمولی حرفم را باور می‌کنند، اما صمیمی‌ترها با نگاه یا ایموجی می‌فهمانند که «خر خودتی».وقتی بابا مُرد، یادم هست که جارو می‌کردم، ظرف‌ها ر

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

صفحه بندی